تبليغاتX
خوابگرد
 
خوابگرد
 
 
 
دنیا شبیه جانوری چار حرفی

چیزی که مطلق است ...

مطلق نیست...

معلق است

دنیا توهمی است،زیبا،شاید زشت

و من همیشه دچار توهمم

توهمی از عشق

از دروغ،ایمان،نیستی،پوچی...

و مثل یک شیزوفرنی

همیشه در توهم یک سایه

کمی شبیه تر

شاید انسانی

کمی شبیه تر

شاید خودم

همیشه در توهم چیزی شبیه خودم

چیزی شبیه خدا

شاید شبیه تر...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 12:37  توسط سوفی   | 
 

پولم از پارو بره بالا  از این خراب شده هم برم  تموم جاهایی رو هم که دلم می خواد رو ببینم

گیرم وسط اکروپولیس همونجایی که سقراط معرکه می گرفت ملق بزنم  اصلا رو سر مجسمه ی ابولهول

هم نشستم خوووووووب که چی؟ که چی بشه؟ خود خرم که می دونم هر چقد خیال پردازی کنم و هر جا

هم که برم این دلتنگی لعنتی دست از سرم بر نمی داره بعضی وقتا فکر می کنم تموم چیزایی که تو

دنیاس یا تموم کارایی که انجام میدیم یه جورایی سرمونو گرم می کنه که از غصه دق نکنیم کاشکی یه

دلخوشی بزرگی تو زندگیم بود که واسه همیشه سرگرمم کنه  چرا دنیا واسه بعضیا مث من انقد

کوچیکه...  تنها دلخوشی هم که تو زندگی داشتم نابود شد تنها چیزی که باعث می شد از زندگی

خوشم بیاد ...  غصم کم بود این یکی هم تا اخر عمر بیخ گلومو چسبید.

کاشکی زودتر اخرش بیاد تنها دلیل واسه امیدواری همین کنجکاویه .

همیشه می نالیدم که این ناشناخته ی محترم چه پدرکشتگیی با من داشته که یه همچین جایی از دنیا

پرتم کرده ولی فکر که می کنم می بینم بازم جای امیدواریه مثلا اگه من تو امریکا به دنیا می او مدم و

دنیا رو مفتخر می کردم چقدر این دلتنگی شدیدتر بود الان انقد مصیبت واسه فکر کردن داریم که فرصت

واسه دلتنگی از اون جنس خیلی کمه  همین که چرا اینجام  چرا نصف ادم حسابم می کنن  چرا  از

حداقل امکانات و تفریحات محرومم چرا چرا چرا ... اینها همه خودش جای امیدواریه  یه عالمه از این چراها

هست که تا پیری سرمونو گرم می کنه اصلا همون بهتر که خدا تو سرمون زد و پرتمون کرد اینجا وگرنه تو

جوونی افسردگیمون حاد شده بود  اصلا دمت گرم دستت طلا .

به قول یکی که دوسش دارم :

  

   اینکه زاده ی اسیا یی رو می گن جبر جغرافیایی

   اینکه لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی

   ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت

   کی با ما راه میایی جون مادرت

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 16:19  توسط سوفی   | 
 

سلاخی می کنند و ما کف میزنیم

نفر بعد

و ما به نوبت ...

کف میزنیم

 از این بالا صدا ضعیف است

بلندتر کف بزنید

 |+| نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 1:6  توسط سوفی   | 
ناله های همیشگی زنی

با ریتمی یکنواخت در سرم

تو مثل همیشه می پری درون خواب های نیمه ام

و هی زنگ زنگ زنگ...

مکان نما چشمک می زند و من تایپ می کنم

ضجه های زنی را با دهان دوخته

عروسک هایی زل زده

سیگار نیم سوخته

وهی زنگ زنگ زنگ...

از تمام کتاب های نخوانده زجر اورترند

ضجه های زن

و عروسک ها که زل زده اند

و من که تایپ می کنم

ان روز من زل زده بودم

به عروسک ها که دهانشان را میدوختی

و ضجه ها

که از تمام کتاب های نخوانده زجر اورترند

از خنده های تو پا گرفت

من تایپ می کنم

مکان نما چشمک می زند

گوش هایم نمی شنود...

چشم هایم اه..

چیزی نمانده به اخر این خواب

امده ای   نمی خندی   نمی دوزی

با ارواح می رقصی

زن ارام گرفته

و عروسک ها زل زده اند

به دست های خونیم

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 23:13  توسط سوفی   | 
تا وبلاگم داغ می خوام یه اعترافی بکنم تا همین اول کار با ذات پاک و مقدس و عاری از هر نیرنگ بازی

ای و نفس مسیحایی من اشنا بشین با اینکه می دونم بعد از خوندنش بادی به غبغب همتون میفته و

احساس عقل کل بودن می کنین و همه یکصدا به من میگین ای ادم ضایعععععععع ولی من همه ی

عواقب رو به جون می خرم و این اعتراف هولناکو با عرق شرم و لرزش دست براتون تایپ می کنم:

بابا من تا حالا فک می کردم وبلاگ ساختن کار سختی و چی داداااش بلد نبودمممم!!!!!!!

اخیییییییییش خیالتون راحت شد؟هه هه هه اصلا قشنگ نمیخندی به قول رشتیا ایشهههههههههه

تازشم اگه به خودتون رجوع کنین یه سوتی هایی تو زندگیتون پیدا می کنین که به سوتی بنده میگه

زکی.خودمونیم بعد از اینکه مث بنز  وبلاگو ساختم به چنان یاس فلسفی دچار شدم که تا مرز پوچی

رفتم و برگشتم خلاصه قیافم خود حیرت شده بود که اخه چطور گاهی فکرم انقد متحجر میشه گه به

عقلم نرسید به یکی از این سایت ها یه نگاهی بندازم...

اخرش چطوری یاد گرفتم؟؟خوب یاد گرفتم دیگه اوکی بابا مث اینکه واسه این اعتراف به مراتب شرم اورتر

راه دررویی نمی مونه اخرش دست به دامن یا دست به شلوار پسرخاله ی دوم دبیرستانیم شدم!!!!!!!

که فلانی بیا و منت بر این بنده ی حقیر بذار و منو از این دریای جهل و نادانی که درش مستغرقم نجات

بده و خلاصه با همدلی و همیاری هم این شاخ غول رو شکستیم و پوز دشمنان رو زدیم!!!!

و من از همین تریبون به پسرخاله ی محترم اعلام می کنم اجرت با سیدالشهدا!

 علی ایحال تا اطلاع ثانوی وب نویسی تعطیل دیگه تا این غم عظمی به دست فراموشی سپرده شود.

 

پ.ن:دوستان فمینیستم به شدت اصرار داشتن از افشای این اعتراف نامه پرهیز کنم چه بسا در این

مملکت گلستان و بوستان (گل و بلبل) امکان فیلترینگ یا زندانی شدن و حتی از صحنه ی روزگار محو

شدن اینجانب دور از ذهن نیست (بنا به دلایل نامعلوم) 

 

پ.ن:در این درگه که گه گه که که و که که شود ناگه           تو ای انسان مشو غره که از فردا نهی اگه

ربطش: که = عمل خطیر وبلاگ نویسی

    انسان = همونایی که خودشون میدونن (ادمای لوسی که خندیدن)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 1:26  توسط سوفی   | 

مرد به کودک نگاه می کرد با لبخندی شبیه قهقهه و زن به او نوزادش در اغوشش و لبخندی مصنوعی بر

لبش لبخندی شبیه اشک تلخ تلخ. او از نبرد امده بود نبردی سخت سخت. او برنده بود و مرد کاش 

می فهمید... 

مرد خنده هایش را به صورت نوزاد می پاشید و زن احساس بیهدگی می کرد...

 |+| نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 2:1  توسط سوفی   | 
  • سلام سلام سلام ...

این سلام قرار تا اخر عمر وبلاگ نویسی من ادامه داشته باشه مثل اونایی که میگن از خانوم و اقا گفتن

فاکتور می گیریم منم از هر بار سلام کردن.

خیلی وقته تصمیم به وبلاگ نوشتن داشتم و همیشه می خواستم شعرا و داستانای کوتاهمو بزارم تو

وبلاگم و همیشه فکر می کردم زوده ولی ادم باید خیلی بی ذوق باشه که با خوندن بعضی وبلاگا هوس

وبلاگ نویسی به سرش نزنه.راستش یه چیز دیگه هم هست... چند وقتیه به همه ی ادمای دور و برم

بدبین شدم البته تفاوت طرز فکر ادمای اطرافم با من همیشه مایه ی عذابم بوده ولی هیچ وقت احساس

تنهاییم به این وحشتناکی نبود. انی وی ..

 

دنیای من همیشه هم انقدر خشک نیست

این شوره زار را شخم خواهم زد

شاید که یافتم

دانه ی عشقی پر از شوق رشد...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 20:22  توسط سوفی   | 
 
  بالا